|
افتان و خیزان می روم.می بین و این با کس مگو
|
۲.خودم را بسته ام به انواع قرص ها.گاهی بر می گردم به خودم که:"نانو این چه وضعی ست؟چه شده که این طور وا دادی؟دلت چه شد؟یک روز معده درد ،یک روز قلب درد ،یک روز سرگیجه، یک روز مشکل حنجره ...این بود؟همه ی چیزهایی که بلد بودی همین ها بود؟"بعد تر فکر می کنم اگر قرار است نجات و دوام در این مرحله به مرحله های سخت تر و بدتر و فجیع تری منتهی شود من ترجیح می دهم در همین مرحله پرچم تسلیم را بالا ببرم یا کلا بسوزم قضیه همین جا تمام شود.حالا هی تو بگو گشاد تنبل بی وجود.اصلا فحش آب دار بده.کی به کی ست؟
۳.به چند تا آرزوی دم دستی فکر می کنم.گشت ارشاد جمع شود.شب ها کابوس نبینم.کنار تو باشم بدون اینکه از هیچ چیزی بترسم.کلاس های چهل تن دوباره آغاز شود.خانه س سعادت آباد یا کارنامه...چه روزهای خوشی
۴.از این همه خودداری...از این همه صبر...به جان آمدم.به هر نحوی سعی می کنم خودم رو کمک کنم.سعی می کنم به چیزهای بهتر فکر کنم.اینهمه ایده در این دنیا هست.این همه مشکل این همه پدیده.خجالت آور نیست برای یک انسان کامل که مدام نق بزند؟که مدام کم شود؟سابیده می شوم به دندانه های خیالت و هیچ آرام نمی شوم.خدایا به من رحم کن
۲.اون موقع که بعد از یک سال و نیم دوستی تازه اس ام اس دادی که:" بعد از اینهمه وقت تازه فهمیدمت و دلم می خواد بیای پیشم بمونی" دلم می خواست قضیه خیلی هندی تر و ملودرام تر از این حرف ها می شد و بهت جواب می دادم:"خیلی دیره.خیلی.همین امشب دارم از ایران می رم"یا :"دیر اومدی.خیلی.امشب مراسم عروسیمه"یا یه عبارت کوتاه و کوبنده مثل این.اما متاسفانه من هنوز و همیشه در همون موقعیت ثابتم ایستاده بودم و سریع از خوشحالی چشمام سیاهی رفت و وا رفتم روی صندلی و چونم شروع کرد به لرزیدن.مثل وقت هایی که بچه های کوچیک بغض می کنند.بعد به خودم اومدم و دیدم که تو هر دفعه که اراده می کنی و میری و من همون جا که به خاک افتادم می مونم و حتی نمی تونم از جام بر خیزم و هر بار که باز اراده می کنی و بر می گردی من هنوز همونم.همن جا با همون حالت با همون نگاه پرسش گر با همون میل دیوانه وار وصل.تا به حال خودم رو این همه مشتاق ندیده بودم...با اینکه دلم آزردست اما هنوز غمگینم.اشک می ریزم و باز هم همونجام.زیر سایه ی سنگین بدبینیت.
۳.یک لحظه فقط یک آه
۴.از کبوترها بدم میاد و از سوسک ها بسیارتر.بهار که می شه یک عالم قمری و کبوتر چاهی کولی پر سروصدا می آن توی یه جایی لونه می کنن که همه ی سروصداهاشون و قل قل کردنای بلند بلندشون می آد توی حموم ما.زیادی عاشقن.زیادی شاد و پر نشاطن.انگار سهمیه ی شادی من رو مصرف می کنند.بهشون حسودیم می شه و از دستشون رسما حرص می خورم.قال می کنن، سرمستانه فریاد عشق بازی می زنند،بال هاشون ر به هم می کشند،نوک هاشون به هم می زنند و این شادی غیرمترقبشونو به همه تحمیل می کنند.بعد به جوجه هاشون پرواز یاد می دن و بهار که تموم می شه می رن.به همین راحتی.به همین سبک بالی.خونه ی گاندی که بودم یکیشون بی هوا پر و بال شکسته افتاد جلوی پام.مردم از ترس.انگار از ناکجا افتاده باشه و بعد صدای میوی رذیلانه ی گربه ای از همان ناکجا اومد و ...از ترس نفس نفس می زد.با چشم های پرسان و ترسیده نگاهم می کرد.داشتم می مردم براش.آروم گرفتمش تو دستم.تنش داغ و لرزون بود.با مامان آوردیمش خونه.عصر همون روز مرد.بی صدا.بی نگاه.رفت گوشه ی شوفاژ کز کرد و...مرد
۵.ساز شکسته ی دل من آوای خوبی می ده مگر نه؟تویی که اون بالایی شنیدی لابد.این ساز گفته اند که شکستش خوش آهنگ تره.گاهی از خودم می پرسم:"نانو تو ذاتا مهربان و عاشق خلق نشدی؟به همه عشق می ورزی.نه که همه.منظورم این است که هی تکرار می شوی در قصه های مشابه.که قهرمان داستان هاش شبیه همند."به قول ساسا آدما هیچ وقت عوض نمی شن.فقط در موقعیت های اندک متفاوت خودشونو تکرار می کنند.من از این نقش آدم ضعیفه خسته شدم.می شه نقشمو عوض کنید یه مدت؟
۶.نکنه نتونم؟نکنه طاقت نیارم؟نکنه....
۲.از یک دوره ای به بعد شروع کرد هر چی به قول خودش بند و بوند بود به خودش آویزان کردن.نه که به همه جاش.فقط مچ دست راستش.یک عالم شده بود.هر کدام را کسی یادگاری داده بود. بعضی ها را هم از دست بعضی دیگر در آورده بود.مغناطیس وجودش به غیر از آدم ها دست بندها و بند و بوندشان را هم سوی خودش جذب می کرد.بعد راه افتاد با همه ی این بند های چرمین و نخین و رنگین دور دنیا را گشتن.برای آدم های جدید در جاهای جدید داستان این بند ها را تعریف می کرد.داستان آدم ها و بندهاشان که بند کرده بود به خودش.همه جای دنیا همه ی آدم ها پای خاطرات ادم های تنیده شده به این بند ها می نشستند و برای هر کدام از آن ها هر کدام از این آویز ها معنی خاص خودش را پیدا می کرد.آن یکی که چند نخ رنگی به هم بافته شده بود،آن یکی که پلاستیکی و سفید بود،ان یکی که مهره ی آبی فیروزه ای داشت.بعد از یکی دو باری،یک دو تا آدم بی ربط در کافه های بسیار بی ربط تری در یک نقطه از دنیا به هم می رسیدند که با یکی دو جمله با هم آشنا در می آمدند.یک آن دیگری را می شناخت.آن دیگری همان صاحب بند یا کسی مرتبط با صاحب بند بود و یکی همان که پای خاطره ها نشسته بود یا اتفاقی ازکسی شنیده بود.این طوری شد که همه ی آدم ها به هم بند شدند
۳.از خواب پریدم.با نفس های هولناک و عمیق.فقط سعی می کردم خفه نشوم.قلبم در قفسه ی سینه ام می کوبید.از ترس فلج شده بودم و ساعت پنج صبح بود.باد کرکره ها را به هم می کوبید و هوا منقلب و طوفانی و سرد بود.اواسط خرداد.خدا لعنتت بکند!اآخر الزمان شده؟این چه وقت سر شدن است...عامل بمب گذاری های جدید مسجد زاهدان،ریگی نامی من و پسر عمو را دنبال کرده بود.در راهرویی پیچ در پیچ.ما مثل مرگ ترسیده بودیم و می دویدیم.با صدای دویانه واری پله ها را دو تا یکی پایین می امدیم.می دویدیم.از یک جایی به بعد ریگی گم شد.یک مرتیه همه جا را سکوت فرا گرفت.تپیدیم در یک خانه ی بی سکنه در یکی از پاگردها.همه ی پنجره ها را حوله چسباندیم.از آشپزخانه باد مرموزی می آمد.سکوت وحشتناک، کر کننده بود.هر لحظه، هر آن، احتمال داشت ریگی از جایی پیداش شود.همه جا بود.ترس حمله ی شومش هر صدم ثانیه بود و ما مثل مرگ می ترسیدیم...
۴.می گم:" بابا دیدی جنرال موترز هم ورشکسته شد اون وقت این نماینده ها می خوان اقتصاد ایرانو درست کنن؟" با چشمهای متورم و خسته نگاهم می کند به معنی استفهام و هیچ نمی گوید.در آشپزخانه رشته ها روی گازند.آشپزی می کنم که یادم برود.می روم در یخچال که خامه را بردارم:بابا نکنه جنگ شه؟"بعد فکر می کنم اعصاب جنگ را این وسط ندارم.نه مریضی نه جنگ.در جا نابود بشم.بی صدا بی حرکت اضافی.:"دیگه جنگ به اون معنی که فکر می کنی و قبلا بود وجود نداره که.تو خونت نشستی یهو می بینی تو بهشتی"-:"یعنی چی ی ی؟"بلافاصله بعدش می پرسم.-"یعنی اینکه با سلاح های پیشرفته از روی کره ی زمین محوت می کنند.بدون خونریزی.بدون درد.چند تا کشور دست و پا گیر رو حذف می کنن.دنیا خلوت می شه.بعد با خیال راحت به کارشون ادامه می دن"
صدای جیززززززززززز پاستاها از روی گاز می یاد.مامان صدا می زنه:درشو بذاره خوب دم بکشه"
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:35
روز تحویل سال از اول تا آخرش.برای اولین بار در زندگی بیست و سه ساله ام لحظه ی تحویل سال سیر گریستم.از شب قبلش آغاز شده بود.تلوزیون مثل همیشه که جز ماتم چیزی برای مردمم پخش نمی کند نه نقاره ای زد نه خسرو شکیبایی بود که حول حالنا بخواند نه حتی لحظه ی نو شدن سال را با ترکیدن صدای توپ و نقاره خوانی اعلام کرد..نه صدای دست و سوت و شادی.به همین راحتی مقدس ترین لحظه ی سال یک ایرانی را به باد دادند ورفت.هر سال بهانه قرین عید و محرم بود امسال بهانه نمی دانم چه بود.همه در بهت این تحویل سال کشکی ماندند.این هم شد بهانه ای برای دل رنجور من.پدر هم گریه می کرد.حتما دلیلی داشت که من نمی دانم.گذر زمان شاید...برای همه چیز دل تنگ بودم.برای تو از همه ی چیزهای دیگر بیشتر.بیشتر از هر عیدانه ای مشتاق شنیدن پیام تبریکی بودم.شاید کودکانه...اصلا کودک شده بودم.برای بهانه های دم دستی کوچکی بغش می کردم و چانه ام می لرزید.عین چینی نازک بند خورده ای که هر لحظه فرو بپاشد.به وضوح دل نازک و زر زرو شده بودم.سال تحویل شد و نشد و به جهنم که هر چه شد برای برچیدن فضای دمغ سه نفره و پدر و مادری که مثلا من نهال جوان خانه شان بودم اشک ها و دماغ اویزان و لب و لوچه ی ورم کرده را جمع کردم بعد عکس و شیرینی و عیدی و دیده بوسی که چندان خاطرم نیست.از دید و بازدیدهای بعدش خاطره ای ندارم.دو ه تا خانه رفتیم و باقی چیزهای همیشگی و سالی یکبار.دوازده شب پیامی آمد از تو روی صفحه ی گوشیم:به یادم بودی نانو جان!مرسی از تبریکت.تلخی کلامت مثل همیشه تا ته تهای وجود سوزاند و در همان حال غافل گیر کرد.عتاب و صواب توامان بود انگار.نمی دانم.شایدم هرچه از دوست رسد نیکوست.در هر حال من به حساب همه ی این چیزها گذاشتم و سالم نو شد.
سه ماه می گذرد و اتفاقات عجیب بسیار پیش آمد کرده.امسال سال شگفتی ست جان دل! هیچ فکر نمی کردم که چنین روزهایی را برای کشورم به چشم ببینم.فکر می کردم خواب مارا برده است.در دل این شلوغی ها،در میانه ی اینهمه مناظره و مناقشه و دعوا و خاک و خون،لحظه ای به آسودگی ذهنم راه کشید به تازه ترین روز سال و عجیب ترینش شاید گرچه کمی بعدتر عجیب تر از آن حال و هوا پیش آمد کرد.شاید هم این ماکنیسم دفاعی ذهن باشد که میانه ی غوغا نقب می زند به روزهای آرامش.نمی دانم اما تو از من این را بپذیر که امسال سال شگفتی هاست
بخشی از کتاب مون پالاس
نوشته ی پل استر
وقتی دنیا بدل شود به زندان بسیار بزرگی با سلولی بسیار کوچک که اتاقت باشد و رفته رفته جلوی چشمت دوست داشتنی هایت را که بسیار اندک بودند با مسالمت و آرام آرام از تو بگیرد و آخر اسمش بشود سرنوشت مجبور می شوی برای جای گزین کردن همه ی چیزهای از دست رفته فاکتورهایی پیدا کنی هرچند که گاه از بی مقدار بودن آن ها در مقابل چیزهایی که داشتی بغضت بگیرد.آدمیزاده اگر در تابوتی هم باشد روزهای اول برای بیرون آمدن تقلا می کند بقیه ی روزها را فکر می کند که چه کند تا در تابوت حوصله اش سر نرود.مخصوصا اینکه آدمش از جنس من باشد که به طرز مریضی همه چیز را به حالت قدیمی اش می خواهد و از تغییر بیزار است و دوست دارد یک عنصر پیدا کند که بهش عادت کند.قضیه فقط این است که یکی از این روزهایی که منفعل نشسته بودم و هیچ کدام از ماهیچه های بدنم تکان نمی خورد لحظه ای ذهنم سرک کشید به روزهای قبلی که در آن بودم و بعد نیم نگاهی انداخت به این روزها و بعد یک په کرد که:اوووووووو بعد مرا واداشت به شمارش از دست رفته ها و چه بودم و چه هستم بپردازم و بعد از آن دیگر از خوابیدن هم ترسیدم.هیچ بعید نیست که یک روز بلند شوم و ببینم که موهایم روی بالشت جا مانده و یکی از پاهایم کم شده.هیچ کسی هم برای این نقصان جواب گو نخواهد بود.این را تجربه ثابت کرده.شاید روزگار فکر کرد اگر این ها را از من بگیرد شاید برای به دست آوردن بهترش تلاش خواهم کرد.فکر کنم اساسا هستی را مایوس کردم.خب وقتی آلت به این بزرگی به ما می زند توقع بازخوردش را هم داشته باشد.گرچه من تکذیب می کنم که هیچ کدام از این انفعال ها عمدی نبود.روز به روز سعی می کنم بر فاکتورهای قابل جانشینی بیفزایم فقط موضوع این است که ظرفی که باید پر شود بسیار بزرگ است و کلا وقتی تو کمبود کلسیم داری هر چه قدر به خوردن آهن بپردازی بازهم کلسیمت کم است و چه بسا کمتر هم می شود!