تبليغاتX
نمودار سینوسی احوالات یک جوجه تیغی
افتان و خیزان می روم.می بین و این با کس مگو
مگر این دو روز زندگی که هیچ قسمتی از اون رو دوست ندارم مال من نیست؟من اصلا چه چیزهایی دارم؟توی این دنیای به این عظمت چه چیزی یا کسی به من تعلق داره؟حتی یک خط شعر؟یک تکه کلام؟یک مدل خاص خندیدن؟یک مدل خاص قدم زدن؟قلمروی من کجاست؟یه موزائیک هم حتی ندارم که بتونم روش بنشینم و راحت برای خودم زندگی کنم؟برای کی می تونم تصمیم بگیرم؟نه حتی برای خودم؟پس من که فقط دارم می خورم و دفع می کنم و کارهای برنامه ریزی شده رو انجام می دم؟کجام به آدمیت رفته؟تازه اگر اصل اختیار رو قبول کنیم.به کجاها برد آن نقش به دیوار مرا؟حداقل من رو جوری برنامه ریزی می کردید که ربات فرمان بری باشم.که حس نکنم که دارید من رو این ور اون ور می برید.من تو زندگی ام چند تا فرمان دارم که باید به درستی انجام بدم و برای هیچ کدام از آن فرمان ها به درستی برنامه ریزی نشدم.همش یک پای قضیه ی من می لنگه.یک معادله ی ناجورم من.احساس خفگی می کنم.یکی از ماهیچه های آهنین حنجرم لوله ی فلزی تنفسمو مختل کرده و یک موج اشتباهی رو از جایی که نباید دریافت کردم که کل سیم کشی های مغزم رو به هم ریخته و بوی سیم سوخته به سیستم بویاییم می رسه.من برای دریافت این موج برنامه ریزی نشده بودم.البته گویا این گره تراژیک تاریخی ربات هاست.من حتی الفبای خواندن این موج را نداشتم اما گوشه و کنار دیدم که آدم ها با انگشت نشانم می دهند و نچ نچ کنان می گویند:"عاشق شده" .کاشک صاحبانم زودتر برنامه ریزی سر من را عوض کنند که هیچ موج اضافی و بی ربط و اشتباهی را از اطراف دریافت نکنم.این بوی سوختگی مرا خفه می کند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:10  توسط جوجه تیغی  | 

چه آمدنی. چه رفتنی.شب ها به کابوس می گذرد و دل تنگی پیش از آن.صبح ها به دفع کاسه ای خون و چربی.این بهار هم که پاک از این همه کج رفتاری شرمسارت می کند بس که خوب و بهشتی شده.باران مدام و نسیم خنک و بوی یاس و کوچه های خلوت باران زده و انعکاس سبز برگ های کوچک و ترد در چاله های پر از آب زلال.هیچ نمی گویم، نگاه می کنم و استشمام بوی باران.دستم را می گذارم زیر سرم و خیره می شوم به محفظه ی چوبین شوفاژ مقابل تختم که حفره های نقشینی بر خود دارد.این همه دل تنگی و اندوهی که روی اندوه دیگر می آید.سهم من از این همه روزهای گذران به هیچ می ماند.شمایل واره ای از حصیر در میان گندم های بلند و طلایی که به پایین شولای تکه پاره ام می ساید، گاه پرنده ای مهاجر که پس از صبوری اساطیری ام ،پس از عبور سال های پیر و کند روی دست های خشکیده ام می نشیند و به آنی می رود که برود و گم در بی کران آسمان.این بود و هست.دست ها می سایم که دری بگشایم.من بی آنکه بخواهم به غمگسار معروف شدم و قاه قاه خنده های سبک سرانم در اعماق پیچ پیچی روده ام خفه شد.این بود و هست.باز هم بگویم که بدانی باید بمانی؟...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:10  توسط جوجه تیغی  | 

مگر نه این است که به یک دقیقه نابود شدی...در فاصله ی یک پلک به هم زدن؟و در یک شب زمستانی نطفه ات بسته شد؟کمتر از کشیدن آهی.مگر من فهمیدم که از کجا و کی به وجود آمدی و چرا رفتی؟من می خواهم برای چهارشنبه سوری امسال تمام کتابهای انرژی درمانی را بسوزانم و از روش بپرم بپرم بپرم و مستقیما در صورت هر کسی که گفت:"هر چیو بهش فکر بکنی می یاد طرفت"یک سیلی آب دار بخوابانم.این مزخرفات چیست؟چرا من دست هام می لرزد؟چرا هول می کنم و زیر دلم تیر می کشد؟چرا بی قرارم؟چرا آرام نمی شوم و هی ی ی ی ی ی بهانه ی تو را می گیرم و بعد با تمام استخوان هام می خورم به دیواره ی سخت سکوتت.خدایا این کابوس کی تمام می شود؟این چیست؟آزمون استعدادهای درخشان؟نکند سر جلسه ی امتحان اشتباهی رفته باشم؟نکند برگه ی سال بالایی ها را به اشتباه به من داده اند؟من از این سوال ها هیچ سر در نمی آورم.این ها در کتاب های درسی من نبود؟می شود نمره ها را ببرید روی نمودار؟من تجدید که هیچ رفوزه می شوم.مشروط.مخمور.مردود.مبهوت.تو را به خاطر استخوانهای پودر شده ی اجدادتان من را از سر جلسه بکشید بیرون.من هیچی بلد نیستم.مرا در درس دیگر امتحان کنید.من هیچ بلد نیستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:10  توسط جوجه تیغی  | 

۱.در فکر نوشتن نامه ای هستم.برای تو.هیچ نمی دانم بگویم می آیم.می آیم که چند روزی بمانم، بی قرارتر شوم و باز برگردم به همان جا که آغازیده بودم تا یکی دو ماه دیگر.این روند کاهنده کی پایان می گیرد؟!! آن روزها که چند قدم با خانه ات فاصله داشتم نخواستی و نشد و نمی شد حالا که این فاصله به هزار کیلومتر رسیده که دیگر ...چه بگویم؟

۲.خودم را بسته ام به انواع قرص ها.گاهی بر می گردم به خودم که:"نانو این چه وضعی ست؟چه شده که این طور وا دادی؟دلت چه شد؟یک روز معده درد ،یک روز قلب درد ،یک روز سرگیجه، یک روز مشکل حنجره ...این بود؟همه ی چیزهایی که بلد بودی همین ها بود؟"بعد تر فکر می کنم اگر قرار است نجات و دوام در این مرحله به مرحله های سخت تر و بدتر و فجیع تری منتهی شود من ترجیح می دهم در همین مرحله پرچم تسلیم را بالا ببرم یا کلا بسوزم قضیه همین جا تمام شود.حالا هی تو بگو گشاد تنبل بی وجود.اصلا فحش آب دار بده.کی به کی ست؟

۳.به چند تا آرزوی دم دستی فکر می کنم.گشت ارشاد جمع شود.شب ها کابوس نبینم.کنار تو باشم بدون اینکه از هیچ چیزی بترسم.کلاس های چهل تن دوباره آغاز شود.خانه س سعادت آباد یا کارنامه...چه روزهای خوشی

۴.از این همه خودداری...از این همه صبر...به جان آمدم.به هر نحوی سعی می کنم خودم رو کمک کنم.سعی می کنم به چیزهای بهتر فکر کنم.اینهمه ایده در این دنیا هست.این همه مشکل این همه پدیده.خجالت آور نیست برای یک انسان کامل که مدام نق بزند؟که مدام کم شود؟سابیده می شوم به دندانه های خیالت و هیچ آرام نمی شوم.خدایا به من رحم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:5 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:9  توسط جوجه تیغی  | 

۱.کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز  شبام

۲.اون موقع که بعد از یک سال و نیم دوستی تازه اس ام اس دادی که:" بعد از اینهمه وقت تازه فهمیدمت و دلم می خواد بیای پیشم بمونی" دلم می خواست قضیه خیلی هندی تر و ملودرام تر از این حرف ها می شد و بهت جواب می دادم:"خیلی دیره.خیلی.همین امشب دارم از ایران می رم"یا :"دیر اومدی.خیلی.امشب مراسم عروسیمه"یا یه عبارت کوتاه و کوبنده مثل این.اما متاسفانه من هنوز و همیشه در همون موقعیت ثابتم ایستاده بودم و سریع از خوشحالی چشمام سیاهی رفت و وا رفتم روی صندلی و چونم شروع کرد به لرزیدن.مثل وقت هایی که بچه های کوچیک بغض می کنند.بعد به خودم اومدم و دیدم که تو هر دفعه که اراده می کنی و میری و من همون جا که به خاک افتادم می مونم و حتی نمی تونم از جام بر خیزم و هر بار که باز اراده می کنی و بر می گردی من هنوز همونم.همن جا با همون حالت با همون نگاه پرسش گر با همون میل دیوانه وار وصل.تا به حال خودم رو این همه مشتاق ندیده بودم...با اینکه دلم آزردست اما هنوز غمگینم.اشک می ریزم و باز هم همونجام.زیر سایه ی سنگین بدبینیت.

۳.یک لحظه فقط یک آه

۴.از کبوترها بدم میاد و از سوسک ها بسیارتر.بهار که می شه یک عالم قمری و کبوتر چاهی کولی پر سروصدا می آن توی یه جایی لونه می کنن که همه ی سروصداهاشون و قل قل کردنای بلند بلندشون می آد توی حموم ما.زیادی عاشقن.زیادی شاد و پر نشاطن.انگار سهمیه ی شادی من رو مصرف می کنند.بهشون حسودیم می شه و از دستشون رسما حرص می خورم.قال می کنن، سرمستانه فریاد عشق بازی می زنند،بال هاشون ر به هم می کشند،نوک هاشون به هم می زنند و این شادی غیرمترقبشونو به همه تحمیل می کنند.بعد به جوجه هاشون پرواز یاد می دن و بهار که تموم می شه می رن.به همین راحتی.به همین سبک بالی.خونه ی گاندی که بودم یکیشون بی هوا پر و بال شکسته افتاد جلوی پام.مردم از ترس.انگار از ناکجا افتاده باشه و بعد صدای میوی رذیلانه ی گربه ای از همان ناکجا اومد و ...از ترس نفس نفس می زد.با چشم های پرسان و ترسیده نگاهم می کرد.داشتم می مردم براش.آروم گرفتمش تو دستم.تنش داغ و لرزون بود.با مامان آوردیمش خونه.عصر همون روز مرد.بی صدا.بی نگاه.رفت گوشه ی شوفاژ کز کرد و...مرد

۵.ساز شکسته ی دل من آوای خوبی می ده مگر نه؟تویی که اون بالایی شنیدی لابد.این ساز گفته اند که شکستش خوش آهنگ تره.گاهی از خودم می پرسم:"نانو تو ذاتا مهربان و عاشق خلق نشدی؟به همه عشق می ورزی.نه که همه.منظورم این است که هی تکرار می شوی در قصه های مشابه.که قهرمان داستان هاش شبیه همند."به قول ساسا آدما هیچ وقت عوض نمی شن.فقط در موقعیت های اندک متفاوت خودشونو تکرار می کنند.من از این نقش آدم ضعیفه خسته شدم.می شه نقشمو عوض کنید یه مدت؟

۶.نکنه نتونم؟نکنه طاقت نیارم؟نکنه....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:36
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:9  توسط جوجه تیغی  | 

.از خواب پریدم.متشنج و تنها.دلم برات تنگ شده بود.قلبم ریز و تند می زد.فکر می کردم موفق شدم ولی باز به سراغم امده بود.در تاریکی اتاق گمت کرده بودم و صحنه های کوتاه گذشته تند وتند می ریخت بر سرم.بلند شدم از جام و با موهای پریشان کمی ایستادم و  تاریکی غلیظ اتاق را جستجو کردم.هیچ چیز نبود.باید می رفتم یک لیوان آب معدنی گرم می ریختم توی حلقم.لبهام را خیس کردم با زبانم و همان جا روی تختم نشستم.به موبایل خاموش و مشکی خیره شدم.

۲.از یک دوره ای به بعد شروع کرد هر چی به قول خودش بند و بوند بود به خودش آویزان کردن.نه که به همه جاش.فقط مچ دست راستش.یک عالم شده بود.هر کدام را کسی یادگاری داده بود. بعضی ها را هم از دست بعضی دیگر در آورده بود.مغناطیس وجودش به غیر از آدم ها دست بندها و بند و بوندشان را هم سوی خودش جذب می کرد.بعد راه افتاد با همه ی این بند های چرمین و نخین و رنگین دور دنیا را گشتن.برای آدم های جدید در جاهای جدید داستان این بند ها را تعریف می کرد.داستان آدم ها و بندهاشان که بند کرده بود به خودش.همه جای دنیا همه ی آدم ها پای خاطرات ادم های تنیده شده به این بند ها می نشستند و برای هر کدام از آن ها هر کدام از این آویز ها معنی خاص خودش را پیدا می کرد.آن یکی که چند نخ رنگی به هم بافته شده بود،آن یکی که پلاستیکی و سفید بود،ان یکی که مهره ی آبی فیروزه ای داشت.بعد از یکی دو باری،یک دو تا آدم بی ربط در کافه های بسیار بی ربط تری در یک نقطه از دنیا به هم می رسیدند که با یکی دو جمله با هم آشنا در می آمدند.یک آن دیگری را می شناخت.آن دیگری همان صاحب بند یا کسی مرتبط با صاحب بند بود و یکی همان که پای خاطره ها نشسته بود یا اتفاقی ازکسی شنیده بود.این طوری شد که همه ی آدم ها به هم بند شدند

۳.از خواب پریدم.با نفس های هولناک و عمیق.فقط سعی می کردم خفه نشوم.قلبم در قفسه ی سینه ام می کوبید.از ترس فلج شده بودم و ساعت پنج صبح بود.باد کرکره ها را به هم می کوبید و هوا منقلب و طوفانی و سرد بود.اواسط خرداد.خدا لعنتت بکند!اآخر الزمان شده؟این چه وقت سر شدن است...عامل بمب گذاری های جدید مسجد زاهدان،ریگی نامی من و پسر عمو را دنبال کرده بود.در راهرویی پیچ در پیچ.ما مثل مرگ ترسیده بودیم و می دویدیم.با صدای دویانه واری پله ها را دو تا یکی پایین می امدیم.می دویدیم.از یک جایی به بعد ریگی گم شد.یک مرتیه همه جا را سکوت فرا گرفت.تپیدیم در یک خانه ی بی سکنه در یکی از پاگردها.همه ی پنجره ها را حوله چسباندیم.از آشپزخانه باد مرموزی می آمد.سکوت وحشتناک، کر کننده بود.هر لحظه، هر آن، احتمال داشت ریگی از جایی پیداش شود.همه جا بود.ترس  حمله ی شومش هر صدم ثانیه بود و ما مثل مرگ می ترسیدیم...

۴.می گم:" بابا دیدی جنرال موترز هم ورشکسته شد اون وقت این نماینده ها می خوان اقتصاد ایرانو درست کنن؟" با چشمهای متورم و خسته نگاهم می کند به معنی استفهام و هیچ نمی گوید.در آشپزخانه رشته ها روی گازند.آشپزی می کنم که یادم برود.می روم در یخچال که خامه را بردارم:بابا نکنه جنگ شه؟"بعد فکر می کنم اعصاب جنگ را این وسط ندارم.نه مریضی نه جنگ.در جا نابود بشم.بی صدا بی حرکت اضافی.:"دیگه جنگ به اون معنی که فکر می کنی و قبلا بود وجود نداره که.تو خونت نشستی یهو می بینی تو بهشتی"-:"یعنی چی ی ی؟"بلافاصله بعدش می پرسم.-"یعنی اینکه با سلاح های پیشرفته از روی کره ی زمین محوت می کنند.بدون خونریزی.بدون درد.چند تا کشور دست و پا گیر رو حذف می کنن.دنیا خلوت می شه.بعد با خیال راحت به کارشون ادامه می دن"

صدای جیززززززززززز پاستاها از روی گاز می یاد.مامان صدا می زنه:درشو بذاره خوب دم بکشه"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:35
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:8  توسط جوجه تیغی  | 

یکی از لحظاتی که در گذران این روزهای خالی و ملتهب به گوشه ای از خاطرم زیب شده است:

روز تحویل سال از اول تا آخرش.برای اولین بار در زندگی بیست و سه ساله ام لحظه ی تحویل سال سیر گریستم.از شب قبلش آغاز شده بود.تلوزیون مثل همیشه که جز ماتم چیزی برای مردمم پخش نمی کند نه نقاره ای زد نه خسرو شکیبایی بود که حول حالنا بخواند نه حتی لحظه ی نو شدن سال را با ترکیدن صدای توپ و نقاره خوانی اعلام کرد..نه صدای دست و سوت و شادی.به همین راحتی مقدس ترین لحظه ی سال یک ایرانی را به باد دادند ورفت.هر سال بهانه قرین عید و محرم بود امسال بهانه نمی دانم چه بود.همه در بهت این تحویل سال کشکی ماندند.این هم شد بهانه ای برای دل رنجور من.پدر هم گریه می کرد.حتما  دلیلی داشت که من نمی دانم.گذر زمان شاید...برای همه چیز دل تنگ بودم.برای تو از همه ی چیزهای دیگر بیشتر.بیشتر از هر عیدانه ای مشتاق شنیدن پیام تبریکی بودم.شاید کودکانه...اصلا کودک شده بودم.برای بهانه های دم دستی کوچکی بغش می کردم و چانه ام می لرزید.عین چینی نازک بند خورده ای که هر لحظه فرو بپاشد.به وضوح دل نازک و زر زرو شده بودم.سال تحویل شد و نشد و به جهنم که هر چه شد برای برچیدن فضای دمغ سه نفره و پدر و مادری که مثلا من نهال جوان خانه شان بودم اشک ها و دماغ اویزان و لب و لوچه ی ورم کرده را جمع کردم بعد عکس و شیرینی و عیدی و دیده بوسی که چندان خاطرم نیست.از دید و بازدیدهای بعدش خاطره ای ندارم.دو ه تا خانه رفتیم و باقی چیزهای همیشگی و سالی یکبار.دوازده شب پیامی آمد از تو روی صفحه ی گوشیم:به یادم بودی نانو جان!مرسی از تبریکت.تلخی کلامت مثل همیشه تا ته تهای وجود سوزاند و در همان حال غافل گیر کرد.عتاب و صواب توامان بود انگار.نمی دانم.شایدم هرچه از دوست رسد نیکوست.در هر حال من به حساب همه ی این چیزها گذاشتم و سالم نو شد.

سه ماه می گذرد و اتفاقات عجیب بسیار پیش آمد کرده.امسال سال شگفتی ست جان دل! هیچ فکر نمی کردم که چنین روزهایی را برای کشورم به چشم ببینم.فکر می کردم خواب مارا برده است.در دل این شلوغی ها،در میانه ی اینهمه مناظره و مناقشه و دعوا و خاک و خون،لحظه ای به آسودگی ذهنم راه کشید به تازه ترین روز سال و عجیب ترینش شاید گرچه کمی بعدتر عجیب تر از آن حال و هوا پیش آمد کرد.شاید هم این ماکنیسم دفاعی ذهن باشد که میانه ی غوغا نقب می زند به روزهای آرامش.نمی دانم اما تو از من این را بپذیر که امسال سال شگفتی هاست 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:7  توسط جوجه تیغی  | 

پدر و مادرها!بزرگترهایی که هر کدومتون یک عقل کلین و این مصیبت و برادر کشی و وحشی گری که این روزها در کشورمون به ناحق برقراره مهمونیا و دوره همی های خیلیاتون رو گرم کرده و هر کدومتون بر ساحل نشسته و نظرات مشعشع خودتون رو برای هم ابراز می کنید و سرهاتون رو به تایید هم به شدت تکون می دید!شماهایی که به جمهوری اسلامی آری دادید و نسل ما و بعد از ما و قبل از ما رو تبدیل به نسل سوخته کردید!کاشک بدونید که وقتی پا بر پا انداختین و آسوده شعار می دین که این جنگ قدرت هاست و هیچ نتیجه ای نداره  و مردم بازیچه ی دو قطب قدرتمند کشور شده اند و  برای عقده های سی ساله ی خودشون عرصه ای برای بروز پیدا کردند و در حال بروز هیجان فروخفته ی خودشون هستند در نظر ما،در نظر ما جوان هایی که در جنگ به دنیا اومدیم،در خفقان مذهبی بزرگ شدیم و در زمان احمدی نژاد دانشگاه رفتیم و ستاره دار شدیم چقدر دور و دورتر می شید.روان شناسا می گن کامپیوتر و دهکده ی جهانی اینترنت بین ما و شما شکاف عمیق انداخته.من که هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چه عاملی باعث شد که حرف هم رو نفهمیم اما حالا هیچ دوست ندارم حرفای این روزای شما رو بشنوم.آزارم می ده.به گوشم غریبه می یاد.هی می گین این جوونا...هیچ می دونین راجع به کدوم جوونا دارین حرف می زنین؟ما جوان هایی که دوست و رفیق و هم دانشگاهی و هم محلی و برادر و خواهرمان جلوی چشممان توسط امن ترین ارگان کشورمان که وظیفه ی امنیت ما را به عهده دارن به خاک و خون کشیده می شن.ما جوان هایی که پیش از انتخاب مایه ی افتخار و جوان پرشور ایرانی و بالغ بودیم و بعد از مشارکت بی سابقه ،در کمتر از یک شبانه روز ورق برگشت و خس و خاشاک و بزغاله و اراذل و اوباش شدیم و کتک و باتوم و تیر و لگد خوردیم.تحقیر شدیم.سرکوب شدیم  کشته دادیم و زیر خاک سرد خفتیم و آخر شب سرخورده در گوشه ای از خانه هایمان زخم های متورممان را لیسیدیم.ما جوان هایی که در روزهای دلکش بهاری به جای بیرون رفتن و گپ و گفت و خوش گذرونی هر روز پای اینترنت ساعت ها با استرس و خشم و بغض فروخورده و گاهی فریاد و گریه تصویر پرپ شدن هم نسلی ها و هم وطن هامون رو می بینیم و شب هارو با قرص خواب و کابوس سحر می کنیم.شماهایی که دوران سلطنت براتون افسانه است و در تاکسی و مترو آرایشگاه و مدرسه در گوشی از خوشی ها و چنین و چنان آن موقعتان می گین و با مشتی خاطرات پوسیده که برای ما از اساس بی معنی و غیر قابل لمسه و مثل قصه های هزار و یکشب می مونه زندگی می کنید.دنیای ما با جوانی شما خیلی فرق داره.ما رو اینگونه ببینین.ما یک کوه هیجان سرخورده ایم که می خواهیم در یک دنیای کثیف با شرافت زندگی کنیم و سر بلند.تا حالا حس خفه شدن کردین؟تا حالا فکر کردین که اگه همه با هم بخواین و تلاش کنین و یک دل باشین می تونین سرنوشتتونو خودتون رقم بزنین بعد با همه ی استخوناتون به ی سد فولادین بخورین و دردتون بیاد؟این دفعه خیلی از شماها هم به قول خودتون برای فردای بهتر ما پای صندوق اومدین.شما هم هیجان زده شدین.شما هم شعار دادین.اما ما عقده نداریم.ما رو کسی وادار به اومدن به خیابونا نمی کنه.نه حتی برای شخص آقای موسوی که این روزها کعبه ی آمال ماست.ما بازی نمی خوریم.ما به سوی قطب های قدرت در کشور و خارج کشور کشیده نمی شیم.اگر هنوز معتقدین که مارو آدم های بالادست به خیابونا می کشونن تا اهداف خودشون رو اعمال کنن معلوم می شه که هنوز نفهمیدین که ما بزرگ شدیم.ما توی همین کوچه ها و خیابونا تو مسیر سی ساله ی همین انقلابی که شماها کردین و عواقب بعدش پوست انداخیتم.ما رو آمریکا و انگلیس و روسیه سامان نمی ده.این بار ما با اراده ی خودمون سبز شدیم.خیلی پیش از این روزهای سیاه خواستیم که ریاست بر کشورمان به دست انسانی لایق باشه.می فهمید ؟انسان؟می فهمید؟ما خواستیم که عزت و شرف و شخصیت لجن مال شده مون بهمون برگرده.ما خواستیم.همه با هم.برای اولین بار همه آشنا و غریبه در همه ی کوچه ها و خیابان ها همدل شدن.برای هم دست تکون می دادن و هر نشون سبزی روی هر ادمی بهت حس اطمینان و آشنایی و دوستی با اون ادمو می داد.فارغ از هر جنسیتی و طبقه و شغلی و این حس ها برای ما جدید بود و چیزی فرای پوچی تکرار شونده ی هر روزمون بود و ما تو این فضای جدید احساس زندگی می کردیم.اون روزای خوب انقدر دور به نظرم می رسن که انگار نه انگار همین ده روز پیش بود که امید و هیجان و شور بین ماها موج می زد.ما رو اینجوری باور کنین.اگه نمی تونین بهمون اعنماد کنین اگه ما رو دست کم می گیرین حداقل قضاوت ها و اظهار نظراتون برای خودتون نگر دارین که خیلی از شماها تو همه ی این روزای سخت پشت ما بودین و پا به پای ما شعار دادین و مبارزه کردین و باتوم خوردین.که این دفعه حضور شماها ما رو تو خیابون دلگرم می کرد.ما تو این روزای گرم فقط به دل گرمی و امید و صبر نیاز داریم.نذارین دوباره برگردیم به کنج انزوای سیاهمون
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:10
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:7  توسط جوجه تیغی  | 

ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط یا جای غلط بودیم در زمان درست و همیشه هم همدیگر را از دست داده بودیم،همیشه چند قدم با واقعیت فاصله داشتیم.فکر می کنم داستان فقط در این خلاصه می شود.یک سلسله فرصت های از دست رفته.همه ی قطعه ها از اول آنجا بودند،اما هیچ کس نمی دانست آنها را چه جوری کنار هم بگذارد

 بخشی از کتاب مون پالاس

نوشته ی پل استر

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:7  توسط جوجه تیغی  | 


وقتی دنیا بدل شود به زندان بسیار بزرگی با سلولی بسیار کوچک که اتاقت باشد و رفته رفته جلوی چشمت دوست داشتنی هایت را که بسیار اندک بودند با مسالمت و آرام آرام از تو بگیرد و آخر اسمش بشود سرنوشت مجبور می شوی برای جای گزین کردن همه ی چیزهای از دست رفته فاکتورهایی پیدا کنی هرچند که گاه از بی مقدار بودن آن ها در مقابل چیزهایی که داشتی بغضت بگیرد.آدمیزاده اگر در تابوتی هم باشد روزهای اول برای بیرون آمدن تقلا می کند بقیه ی روزها را فکر می کند که چه کند تا در تابوت حوصله اش سر نرود.مخصوصا اینکه آدمش از جنس من باشد که به طرز مریضی همه چیز را به حالت قدیمی اش می خواهد و از تغییر بیزار است و دوست دارد یک عنصر پیدا کند که بهش عادت کند.قضیه فقط این است که یکی از این روزهایی که منفعل نشسته بودم و هیچ کدام از ماهیچه های بدنم تکان نمی خورد لحظه ای ذهنم سرک کشید به روزهای قبلی که در آن بودم و بعد نیم نگاهی انداخت به این روزها و بعد یک په کرد که:اوووووووو بعد مرا واداشت به شمارش از دست رفته ها و چه بودم و چه هستم بپردازم  و بعد از آن دیگر از خوابیدن هم ترسیدم.هیچ بعید نیست که یک روز بلند شوم و ببینم که موهایم روی بالشت جا مانده و یکی از پاهایم کم شده.هیچ کسی هم برای این نقصان جواب گو نخواهد بود.این را تجربه ثابت کرده.شاید روزگار فکر کرد اگر این ها را از من بگیرد شاید برای به دست آوردن بهترش تلاش خواهم کرد.فکر کنم اساسا هستی را مایوس کردم.خب وقتی آلت به این بزرگی به ما می زند توقع بازخوردش را هم داشته باشد.گرچه من تکذیب می کنم که هیچ کدام از این انفعال ها عمدی نبود.روز به روز سعی می کنم بر فاکتورهای قابل جانشینی بیفزایم فقط موضوع این است که ظرفی که باید پر شود بسیار بزرگ است و کلا وقتی تو کمبود کلسیم داری هر چه قدر به خوردن آهن بپردازی بازهم کلسیمت کم است و چه بسا کمتر هم می شود!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:29
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:6  توسط جوجه تیغی  |